خرید بک لینک
روز و شبدر دلم عشق تو غوغا میکند هر روز و شب آنچه را گم کرده پیدا میکند هر روز و شبزین همه اندوه و ماتم دل نمیمیرد اگر !با غم هجران مدارا میکند هر روز و شباشگ چشمم میبرد دل را به سمت خاطراتقطره گوئی کار دریا میکند هر روز و شبسر دل را با کسی هرگز نمیگویم ولیگریه اسرارم هویدا میکند هر روز و شبدر عجب هستم که گل با عمر کوتاهش چرا؟بلبلان را جمله شیدا میکند هر روز و شبتا سه تار کهنه را پائیز میگیرد بدستمحفلی از غصه بر پا میکند هر روز وشبجلیل چرخی(پائیز)ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

سر پر ماجراجانا کجا رفتی کجا ؟ ٬ با دل چه ها کردی چه ها ؟ آوخ دل دیوانه ر ا ٬ با غم شکستی بی وفاصد مرحبا صد آفرین ٬ بر مهر تو ای نازنینوقتی که افتادم زمین ٬ دست مرا کردی رهاگوئی نمیخواهی دگر ٬ تا با تو باشم همسفرآنکس که افتاد از نظر ٬ دارد سر پر ماجرادل چون زغم آمد به جان٬از کف برون شد ناگهانکاری به جزء آه و فغان ٬ ناید کنون از دست مااز هر چه خواهی کن حذر٬چیزی که میخواهی ببر اما کمی آهسته تر ٬ تا نشکنی بشکسته رامن شیشه ی بشکسته ام ٬کز زندگانی خسته امبا غصه عهدی بسته ام ٬ کز او نخواهم شد جداافتاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

دوستجان به فدای خم ابروی دوست بود و نبودم همه از بود اوستعشق که در نقطه ی پرگار اوستکمتر از آنم که کنم وصف دوستآنکه به یک مو همه را نقش بستروز و شب از طره ی او گفتگوستقطره ی اشگی که ز چشمش چکیدمستی عالم همه از آن سبوستچون که مرا نیست ز خود آبروچشم تر دوست مرا آبروستچهره چو در جام نهان کرده ویبوسه از آن می به لبم آرزوستدر عجبم او به تماشای کیست ؟آینه را آینه در جستجوستجلیل چرخی(پائیز)ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

احساسمن گلی خشکیده در بشکسته گلدانم هنوز از ازل بیمارم و دنبال درمانم هنوزدر پس یک شیشه ی بشکسته دور از آفتابشاخه ای بشکسته در بشکسته گلدانم هنوزگر چه دلتنگ بهار و بلبل سر گشته ام در پی سرمای جانسوز زمستانم هنوزرقص گل در زیر باران دلنوازی میکندمن ولی در حسرت یک قطره بارانم هنوزاز همان روزی که با غم عهد و پیمان بسته امتا که هستم بر سر آن عهد و پیمانم هنوززنده بودن را فقط احساس ثابت میکندزندگی را دشمن احساس میدانم هنوززندگی یعنی دبستانی که از غم ساختندمن همان شاگرد پیر آن دبستانم هنوزمانده ام با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

عقده های کهنهاز تو دلگیرم نمیدانم که میدانی هنوز؟ یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟هر چه آمد بر سرم از مهربانیهای توستچون که از مهر و وفا چیزی نمیدانی هنوزخون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیستتا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟خوب میدانم که میدانی نمی بخشم ترااشگ اگر آورده باشی یا که نالانی هنوزدست در دستم نهادی تا که آبادم کنیای بسا ویران تو بودی چونکه ویرانی هنوزعقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اندتو همان مشتی نمک بر زخم سوزانی هنوزسر به زیر افکنده ای چیزی نمیگوئی چرا؟گوئیا از آنچه کردی خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

دلای دل غمزده در سینه ی غمناک سلام کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلاممرهمی نیست کزآن درد تو آرام شودای به زخم همگان مرهم و تریاک سلامبی سب نیست که دل نام نهادند تراهر چه فهم است توئی خانه ادراک سلامهستی عالم امکان همه از خاک و گلندهمه ی عالم هستی زتو ای خاک سلامخانه ای در قفس سینه ترا ساخته اندبنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلاممی از آن نوش مرا غصه فراموش کنمغصه می آورد این می می غمناک سلامجلیل چرخی(پائیز)ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

بابازنگ انشاء شد عزیزان دفتر خود وا کنید ساعتی را با معلم صحبت از بابا کنیدصحبت خود را معلم با خدا آغاز کردکهنه زخمی از میان زخمها سر باز کردساعتی رفت و تمام بچه ها انشا ء بدستهر کسی پیش آمد ودفتر نشان داد و نشستناگهان چشم معلم بر سعید افتا د و گفتگوش ما باید صدای دلنوازت را شنفتدفتر خود را نیاوردی عزیزم پیش مانازنین حرفی بزن اینگونه غمگینی چرا؟سر به زیر و چشم نم آهسته پیش آمد سعیداز غم هجران بابا زیر لب آهی کشیددفتر اندوه و غم یکبار دیگر باز شدقصه ی غمگین بابا اینجنین آغاز شدبچه ها بابای من درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

برده دارکودکی شش ساله از مادر سوالی میکند غصه ها در سینه دارد ، عقده خالی میکندمادر ای آرام جان ، آرامش جانم کجاست؟روشنائی بخش دل ، شمع فروزانم کجاست؟صبح زود از خانه بیرون رفتنش از بَهر چیست؟یا همین امشب، چرا بابای من در خانه نیست؟پینه های دست بابا را تماشا کرده ای؟مرهمی بر زخم احساسش، مهیّا کرده ای؟آنچه را در سینه پنهان کرده ای با من بگو تا کنم صورت، به اشک دیدگانم شستشومادرم با من بگو از سرخی چشم پدرآنزمانکه میشود ، آغشته با خون جگرای که از جور زمان آتش گرفتی سوختیبا تبسّم، گریه کردن را به منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 6:10

لینک کانال اشعار غمگین @Jalilcharkhi https://t.me/salampaiz

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: چهارشنبه 5 آذر 1399 ساعت: 0:11

برده دار کودکی شش ساله از مادر سوالی میکند غصه ها در سینه دارد ، عقده خالی میکند مادر ای آرام جان ، آرامش جانم کجاست؟ روشنائی بخش دل ، شمع فروزانم کجاست؟ صبح زود از خانه بیرون رفتنش از بَهر چیست؟ یا همین امشب، چرا بابای من در خانه نیست؟ پینه های دست بابا را تماشا کرده ای؟ مرهمی بر زخم احساسش، مهیّا کرده ای؟ آنچه را در سینه پنهان کرده ای با من بگو تا کنم صورت، به اشک دیدگانم شستشو مادرم با من بگو از سرخی چشم پدر آنزمانکه میشود ، آغشته با خون جگر ای که از جور زمان آتش گرفتی سوختی با تبسّم، گریه کردن را به من آموختی گفتگو کن از کسی که زندگی زندان اوست آنکسی که غصّه تا روز ابد، مهمان اوست تا نگاهادامه مطلب

برچسب: مثنوی,شماره,برده,دار, نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:32

رفتگر زنگ انشا بود و هر کس از کسی چیزی نوشت این یکی از دل نوشت و آن یکی از سرنوشت در دبستان ادب وقتی هنر پا میگرفت کودک نو پای دل از دست بابا میگرفت صحبت از بابا شد و از مهربانیهای او آنکه با آب جبین عمریست میگیرد وضو کودکی از پیشه ی بابای خود شعری سرود آفرین بر این هنرمند و بر آن بابا درود دفتر فهم و ادب با نام خالق باز شد قصه ی شیرین بابا اینچنین آغاز شد بچه ها بابای من در کوچه و پس کوچه ها درس همت میدهد بی منت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 15:23

روز و شب در دلم عشق تو غوغا میکند هر روز و شب آنچه را گم کرده پیدا میکند هر روز و شب زین همه اندوه و ماتم دل نمیمیرد اگر ! با غم هجران مدارا میکند هر روز و شب اشگ چشمم میبرد دل را به سمت خاطرات قطره گوئی کار دریا میکند هر روز و شب سر دل را با کسی هرگز نمیگویم ولی گریه اسرارم هویدا میکند هر روز و شب در عجب هستم که گل با عمر کوتاهش چرا؟ بلبلان را جمله شیدا میکند هر روز و شب تا سه تار کهنه را پائیز میگیرد بدست محفلی از غصه بر پا میکند هر روز وشب جلیل چرخی(پائیز)ادامه مطلب

برچسب: غزل شماره 10 حافظ,غزل شماره 106 حافظ,غزل شماره 108 حافظ,غزل شماره 104 حافظ,غزل شماره 100 حافظ,غزل شماره 103 حافظ,غزل شماره 101 حافظ,غزل شماره 105 حافظ,غزل شماره 10,غزل شماره 101, نویسنده: نگار افشاری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 15:23

سر پر ماجرا جانا کجا رفتی کجا ؟ ٬ با دل چه ها کردی چه ها ؟ آوخ دل دیوانه ر ا ٬ با غم شکستی بی وفا صد مرحبا صد آفرین ٬ بر مهر تو ای نازنین وقتی که افتادم زمین ٬ دست مرا کردی رها گوئی نمیخواهی دگر ٬ تا با تو باشم همسفر آنکس که افتاد از نظر ٬ دارد سر پر ماجرا دل چون زغم آمد به جان٬از کف برون شد ناگهان کاری به جزء آه و فغان ٬ ناید کنون از دست ما از هر چه خواهی کن حذر٬چیزی که میخواهی ببر اما کمی آهسته تر ٬ تا نشکنی بشکسته را من شیشه ی بشکسته ام ٬کز زندگانی خسته ام با غصه عهدی بسته اادامه مطلب

برچسب: غزل شماره 11 حافظ,غزل شماره 110 حافظ,غزل شماره 115 حافظ,غزل شماره 119,غزل شماره 111,غزل شماره 114 حافظ,غزل شماره 117 حافظ,غزل شماره 110,غزل شماره 113,غزل شماره 118, نویسنده: نگار افشاری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 15:23

دوست جان به فدای خم ابروی دوست بود و نبودم همه از بود اوست عشق که در نقطه ی پرگار اوست کمتر از آنم که کنم وصف دوست آنکه به یک مو همه را نقش بست روز و شب از طره ی او گفتگوست قطره ی اشگی که ز چشمش چکید مستی عالم همه از آن سبوست چون که مرا نیست ز خود آبرو چشم تر دوست مرا آبروست چهره چو در جام نهان کرده وی بوسه از آن می به لبم آرزوست در عجبم او به تماشای کیست ؟ آینه را آینه در جستجوست جلیل چرخی(پائیز)ادامه مطلب

برچسب: غزل شماره 7 حافظ,غزل شماره 71 حافظ,غزل شماره 70 حافظ,غزل شماره 72 حافظ,غزل شماره 77 حافظ,غزل شماره 79 حافظ,غزل شماره 76 حافظ,غزل شماره 77,غزل شماره 73,غزل شماره 70, نویسنده: نگار افشاری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 15:23

عقده های کهنه از تو دلگیرم نمیدانم که میدانی هنوز؟ یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟ هر چه آمد بر سرم از مهربانیهای توست چون که از مهر و وفا چیزی نمیدانی هنوز خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟ خوب میدانم که میدانی نمی بخشم ترا اشگ اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی ای بسا ویران تو بودی چونکه ویرانی هنوز عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند تو همان مشتی نمک بر زخم سوزانی هنوز سر به زیر افکنده ای چیزی نمیگوئی چرا؟ گوئیا ادامه مطلب

برچسب: غزل شماره 8 حافظ,غزل شماره 80 حافظ,غزل شماره 85 حافظ,غزل شماره 86 حافظ,غزل شماره 89 حافظ,غزل شماره 82,غزل شماره 88,غزل شماره 88 حافظ,غزل شماره 86,غزل شماره 8, نویسنده: نگار افشاری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 15:22

صفحه بندی